... به ايشان فرموديم: حال کجا هست اين منزل شهرياران جوان؟ سپس ايشان وظيفۀ خود را به نحو احسن انجام دادندي و مخ ما را زدندي بسي خفن به طوري که شديداً جوگير گشته و قصد ساختن شهرمان کرديم.
چند صباحي از نموده شدن مخ ما توسط آن جوانک ژيگول گذشت، در تالار انديشۀ منزلمان مشغول تفکر و تعمق به آن کار که داشتيم مي کرديم بوديم که به ناگاه صداي کوفيدن درب عمارتمان ما را از آن حال با حال خود خارج کردي. مثال يوزي از آنجا به در آمديم و به سوي درب عمارت روان گشتيم. چاپاري بود، دعوتنامه اي به همراه داشت، درب نامه را گشوديم، روي آن نبشته بودند:
«جشن ماه هشتم خانۀ شهرياران جوان»
يادمان آمد، همان منزل شهريار است، بر آن شديم حالي بس بزرگ به ايشان دهيم و افتخار حضور خودمان را نسيبشان کنيم و محفلشان را منور بنماييم.
8 آبان 85 :
از دروازه ي اصلي نمايشگاه بين المللي تهران گذر کرديم و به سالن ميلاد رسيديم، پروردگارا!! چه از مقابل چشمانمان گذر مي کند؟! گويي اين لامکان معدن آن جوانان ژيگول است! عده اي از آنان تکه پارچه اي بيل بيلک مانند به گردن خود آويزان کرده بودندي مثال بيخ حلقي! جمعي هم که انگار به زيارت مرحوم مغفور شادروان اديسون نايل گشته بودند گيسوان خويشتن را سيخ سيخونکي کردندي مثال آناناس گشته بودند! چشمانمان را که باباقوري شده بود هم گذاشته دهانمان را که باز مانده بود چفت و بست زديمو به سوي سالن جشن روان شديم....
شايد ادامه داشته باشد
[14/9/1386- 2:47 ص] طنز نامه
[12/9/1386- 3:0 ص] حرف آخر
[11/9/1386- 2:42 ص] هو السلام
[3/9/1386- 9:17 ع] يک قدم
[27/8/1386- 8:34 ع] لحظه درد
[15/8/1386- 11:55 ص] سفرنامۀ ممل خسرو !! ( قسمت دوم)
[8/8/1386- 11:3 ع] شکايت
[8/8/1386- 5:35 ع] سفرنامۀ مَمَل خسرو
[15/7/1386- 4:39 ص] اندر باب اسگليت !!
[13/7/1386- 11:47 ع] گمگشته
[13/7/1386- 11:46 ع] شعر
[13/7/1386- 4:58 ع] به نام حضرت دوست
بازديد ديروز: 1
کل بازديد :802
نام: | |
ايميل: | |
