دوباره صداي ناهنجار زنگ ساعت، از خواب بيدار شدم، ساعت 7 صبح بود، خدايا دوباره ديرم شده، سريع لباسامو پوشيدمو جورابهاي لنگ ولنگ رو پام کردمو دفتر کتابامو کورمال کورمال گذاشتم تو کيفمو رفتم تو ماشين نشستم تا بابام بياد و بريم.( آخه خونۀ ما شاه عبدالعظيم بود و مدرسۀ من ميدون آزادي!)
طبق معمول بابام با 15 دقيقه تأخير اومد، حالا ساعت شده 7:25 و زنگ مدرسه هم ساعت 7:30 مي خورد.(فکر کنيد 5 دقيقه وقت داشتم تا از شابدولعظيم برم به ميدون آزادي!! ببينيد چه دانش آموز دقيق و منظمي بودم!!)
ساعت 8 ميرسم مدرسه اينجاي کار مشکلي نيست اينقدر دير کردم که با دربون مدرسه رفيق شدم: سلام آقا مجتبي، خوبي؟ چاکريم، با اجازه! اما رسيدم به قسمت سخت کار؛ بايد دقيقاً از جلوي دفتر ناظم آقاي صادقي ( که خدا نصيب گرگ بيابون نکنه) رد مي شدم تا بتونم وارد کلاس بشم.
خيلي آروم و با احتياط پاورچين پاورچين داشتم آخرين پيچي رو که توي ديد آقاي صادقي بود رو رد مي کردم که...
آقاي صادقي با صداي بلند: فخارمنش! بازم تو... تو نمي خواي آدم بشي؟! گمشو بيا اينجا لازم نکرده بري سر کلاس.
رفتم سمت دفتر ناظم: آقا به خدا خواب مونديم مسيرمون هم...خفه شو! نکبت! هر روز خدا تو خواب مي موني؟ خواب به خواب بري، بذار زنگ بزنم خونتون ببينم تو شبا چه غلطي مي کني که هر روز صبح خواب مي موني؟
ديگه حالم از توهيناش داشت به هم ميخورد، ميخواستم برم جلو گوشي تلفونو تو سرش خرد کنم، تو دلم هرچي فحش بلد بودم نثارش کردم.
خلاصه ما هر روز با اين آقا اين بساطو داشتيم. انصافاً حالم ازش به هم ميخورد ميخواستم سر به تنش نباشه، البته يه دو سه باري از خجالتش در اومدم. يه بارش اينجوري بود که زنگ ورزش ما اومده بود توي حياط قدم بزنه، منم موقعيتو مناسب ديدمو به قصد برخورد توپ بهش محکم توپ و به سمتش شوت کردم. چشمتون روز بد نبينه توپم نامردی نکرد و صاف خورد تو سر آقای صادقی! بندۀ خدا پیر مرد سرش و گرفت و نشست زمین. ( واقعاً نمی خواستم تو سرش بخوره ولی...) درسته هارت و پورتش زیاد بود ولی خب اون لحظه یه خورده دلم براش سوخت، ولی بعدش کلی حال کردم!
گذشت و گذشت اواسط سال تحصیلی بود که مسابقات فوتبال جام رمضان منطقۀ 5 توی مدرسۀ ما برگزار می شد. منم تو تیم مدرسه بودم. چند دقیقه از بازی بیشتر نگذشته بود که یکی از بازیکنای حریف همچین با لگد اومد تو شیکمم که با سر رفتم تو آبخوری! داشتم به خودم میومدم که دیدم آقای صادقی با چک و لگد افتاده به جون پسره که آره تو از قصد زدی، نره غول و... بعد اومد سمت من دستمو گرفت گفت چیزیت که نشده پسرم؟!! آقا مارو میگی کف کرده بدیم خفن خدایا یعنی این همون صادقی خودمونه؟، گفتم نه آقا خوبم. بعدشم که بازی رو بردیمو رفتیم نیمه نهایی خیلی خوشحال شده بود و اومد کلی به بچه ها تبریک گفت. همه به اتفاق شاخ در آورده بودیم بابا اینو تا دو روز پیش با صد من عسلم نمی شد خوردش حالا...
بعد از این ماجرا منم دیگه تأخیر نکردم ، نمیدونم یه جور احساس ادای دین می کردم پیش خودم فکر می کردم خیلی نامردیه اگه ایندفعه هم دیرکنم.( در تمام این مراحل دوست عزیزم امیر رضا همراه من بود. توی دیر کردنا، فحش شنیدنا، اذیت کردنا، فوتبال بازی کردنا، همه چی، عین پت و مت بودیم)
نمیخوام کشش بدم بعد از یه مدت اینقدر رابطۀ ما با آقای صادقی خوب شده بود که دیگه ما شده بودیم امیر و محمد!
خلاصه منو امیر رضا تازه فهمیده بودیم که بابا این یارو خیلی باحال تر از این حرفاست. دیگه طوری شده بود که زنگ تفریحامون بدون صحبت و درد دل با آقای صادقی زنگ تفریح نمی شد.
آخرای سال تحصیلی شده بود، وسط امتحانا بودیم که از گوشه کنار خبر می رسید که آقای صادقی میخواد بره آمریکا پیش دخترش. منو امیر رضا باورمون نمی شد مطمئن بودیم که اگه آقای صادقی میخواست بره حتماً به ما می گفت. اما حقیقت داشت آقای صادقی داشت می رفت.
روزی که قرار بود آخرین روز کاری آقای صادقی باشه فرا رسید. بعد از امتحان همۀ بچه ها داشتن از مدرسه خارج می شدن، منو امیر رضا برای خداحافظی با آقای صادقی توی حیاط منتظر نشستیم. آقای صادقی از سالن اومد بیرون تا چشمش به منو امیر رضا خورد وایساد بعدشم سریع شروع به راه رفتن کرد. پشت سرش دویدیم و با صدای بلند گفتم:
آقای صادقی خداحافظ
برنگشت با یک دست به معنای خداحافظی اشاره کردو با یک دست دیگش اشکاشو پاک می کرد.
همینطور دورتر می شد منو امیررضا داشتیم نگاهش میکردیم، رفتو رفت...
دو سه سالی از این ماجرا گذشت برای دست بوسی و زنده شدن خاطرات دوباره به مدرسه رفتم. وارد دفتر آقای مدیر شدم بعد از کلی احوال پرسی و خبر دادن قبولی توی دانشگاه جویای حال آقای صادقی شدم.
مدیر گفت: کی؟ آقای صادقی؟ آهان آهان خدا بیامرزدش، عمرشو داد به شما!!
نمیدونستم چیکار باید بکنم خواستم وسط حرفای مدیر از دفتر بزنم بیرون اما پاهام قدرت کندنم از زمین رو نداشتن. مدیر همین طور برای خودش تعریف می کرد( حرفاش مثل پتک توی سرم میخورد): آره، بندۀ خدا بعد از اینکه از اینجا رفت 6 ماه بیشتر زنده نموند، هِ مثل اینکه آب و هوای آمریکا بهش نساخت. میگن سکته کرد، خدا بیامرزدش مرد کاری بود.
نتیجه گیری: شاید این نتیجه گیری رو خیلی تو گوش شما دوستان عزیز دانش آموز خونده باشن ولی عزیزان من این به اصطلاح شعار و با تمام وجودم حس کردم که: اولیاء مدرسه مثل پدر و مادرها شاگردهاشونو دوست دارن و نگران وضعیت اونا هستن برای همین بعضی موقع ها یه کم سخت گیر می شن.
دوستان امثال آقای صاذقی توی مدرسه های شما زیاد هستن، تو رو به خدا قدرشون رو بدونید قبل از اینکه خیلی دیر بشه، خیلی
[14/9/1386- 2:47 ص] طنز نامه
[12/9/1386- 3:0 ص] حرف آخر
[11/9/1386- 2:42 ص] هو السلام
[3/9/1386- 9:17 ع] يک قدم
[27/8/1386- 8:34 ع] لحظه درد
[15/8/1386- 11:55 ص] سفرنامۀ ممل خسرو !! ( قسمت دوم)
[8/8/1386- 11:3 ع] شکايت
[8/8/1386- 5:35 ع] سفرنامۀ مَمَل خسرو
[15/7/1386- 4:39 ص] اندر باب اسگليت !!
[13/7/1386- 11:47 ع] گمگشته
[13/7/1386- 11:46 ع] شعر
[13/7/1386- 4:58 ع] به نام حضرت دوست
بازديد ديروز: 1
کل بازديد :802
نام: | |
ايميل: | |
